داستان آموزنده

 

داستان آموزنده اسب پير

كشاورزی اسب پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه

سعی كرد نتوانست اسب را  از درون چاه بیرون بیاورد.

پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با

خاك پر كنند تا اسب زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

مردم با سطل روی سر اسب خاك می ریختند اما اسب هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند

و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می كرد روی خاك ها بایستد.

روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن اسب بیچاره ادامه دادند و اسب هم همینطور به بالا

آمدن ادامه داد تا اینكه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی :
مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:

اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند

 دوم اینكه از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود

خدا را شکر

 

خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم، این یعنی من هنوز زنده ام

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم، این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر پدرم را می شنوم

این یعنی او زنده و سالم در کنار ما خوابیده است

خدا را شکر که مالیات می پردازم، این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم

 خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم، این یعنی توان سخت کار کردن را دارم

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم، این یعنی من خانه ای دارم

 خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم

این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن

خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم، این یعنی من توانائی شنیدن دارم

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم، این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند

این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم